اصلآ میدونی چی شد؟ من نرفتم کربلا که پس فرداش بابا اینا تصمیم بگیرن بریم شمال
.جای همتون خالی.بعد از خیط شدن و نرفتن به سمت کربلا، قسمت شد با خانواده ی گرام و خانواده عموی عزیز به سمت شمال بریم و ۴روزی خوش بگذرونیم..جای همتون خالی..هوا با اینکه یه نمووره خنک بود اما میچسبید و لذت میبردی از هوا..هوا آفتابی..دریا آروم..جمعیت خوشحال..برو و بیا..و مهمتر از همه اینکه تولدتو اونجا جشن بگیری
در کنار کسانی که دوستشون داری البته جای خیلی ها خالی بود..و مهتر از اون کسانی که با ای-میل و اس ام اس تبریک تولد گفتن منو خوشحال کردن
و تو جشن تولدم غیر حضوری شرکت کردن...از همه شما دوستان خوبم و آشنایان عزیزم متشکرم که منو خوشحال کردین...
اینکه حس خوبی به آدم دست میده به خاطر وجود چنین لحظاتی و به خاطر وجود چنین دوستانی،خودش یکی از بزرگترین لذتهای دنیاس...از همه شما منونم.![]()
کسانی که به من تبریک گفتن:دوستان و آشنایان عزیز: حامد.سیما،.مهدی.سلمان.علی زورمند.علی فرجاد،مرینا،مهرنوش،الهام،عاطفه و مامان صدیقه عزیزم. همکاران عزیز: خانم مصدق،خانم نریمانی،خانم قیطرانیه و خانم رضایی.
از مامان و بابای عزیزم و همینطور از امیرسامان و خواهرای گلم و برادر بزرگترم و خانواده محترمش متشکرم که همیشه برام مثل یه راهنما بودن و هرچی که دارم از اونهاس.![]()
