منو درگیر خودت کن، تا جهانم زیرو رو شه، تا سکوت هر شب من،با هجومت روبرو شه.بی هوا بدون مقصد، سمت طوفان تو میرم،منو درگیر خودت کن،تا که آرامش بگیرم،با خیال تو هنوزم، مثل هر روزو همیشه، هر شب حافظه ی من، پر تصویر تو میشه، با من غریبگی نکن، با من که درگیر توام، چشماتو از من بر ندار، من مات تصویر توام،من مات تصویر توام.........................تو همینجایی همیشه، با تو شب شکل یه رویاست، آخرین نقطه ی دنیا، توجهان من همیجاس، تو همینجایی و هرروز، من به تنهایی دچارم، منو نزدیک خودم کن، تا تورو یادم بیارم...،با خیال تو هنوزم مثل هر روزو همیشه، هر شب حافظه ی من، پر تصویر تو میشه، با من غریبگی نکن، با من که درگیر توام، چشماتو از من بر ندار، من مات تصویر توام،من مات تصویر توام.
پ.ن ۱: تیتراژ برنامه ماه عسل..
پ.ن ۲: نماز روزه هاتون قبول،منو فراموش نیکنید...
پ.ن ۳: هرکسی آهنگ این شعرو میخواد بگه براش بفرستم
پ.ن ۴: یه حرکت هایی برای بهمن ماه دارم انجام میدم،دوست دارم حسابی منو دعا کنید.خیلی برام مهمه.
پ.ن ۵: خیلی حرفا دارم که شبیه غر زدنه ولی همش این به ذهنم میرسه که غر زدن فایده نداره و خوب نیست که انرژیمو برای حرفای خاله زنکی بذارم..خدا رو شکر حالم خیلی خوبه و دوس ندارم با بعضی حرفا حالم بد بشه....

۱- امروز آنقدر خوشحال شدم از شنیدن خبر اول ماه رمضان، بطوریکه انگار سال تحویل شده .همون حال و هوای " حول حالنا الی احسن الحال " بهم دست داد.خوشحالی به حدی بود که رمضان رو به همه دوستام تبریک گفتم.چقدر خوب بودن مزه میده،چرا یه دفعه اینقدر خوب میشیم..ماه رمضون سال قبل برام کابوس بود، چون خودم نبودم و دربند بودم..چقدر دربند بودن بده..خدایا ممنونتم که نجاتم دادی و آزادم کردی.میدونم خیلی تحملم کردی تا ببینی من چیکار میکنم.بچه ها قدر این نفس کشیدنو بدونیم.من دارم یه چیزی میگم،شاید براتون مسخره به نظر بیاد ولی این نفس کشیدن راحت، عجب نعمتیه...
۲- یه چیزی تو ذهنم بود که میخوام بگم، بعضیا میشناسنتو هیچ کمکی نمیتونن بهت بکنن ولی یکی نمیشناستتو همچین انرژی + به آدم میده که از ۱۰۰ تا رفیق که چشم تو چشم هم هستی بیشتر با حرفاش کمکت میکنه( تو دنیای مجازی ).بعضی موقع ها از بازی کردن بعضی رفیقام ناراحت میشم.اون چیزی که نیست میخواد جلوه کنه و همیشه تو حرفاش با پارادوکس روبه رو میشی..بیاین خودمون باشیم.
۳- از محیط کاری بگم، نمیدونم این محیط کاری چرا اتوماتیکوار زیرآبزنی رو با خودش میآره؟ چرا؟ چون خوب کار کردم باید زیرابم بخوره؟ خوبه حالا زیرآب ما خوردنی نیست..خودشون خوب میدونن که خودشون رفتنی هستن ولی نمیدونم چرا با اینکارا خودشونو ضایع میکنن..خیلی جالبه میرن پشت سر من پیش برادرم بد میگن و بالعکس..خجالتم خوب چیزیه..متاسفم برای آدم هایی که ارزش انسان بودن ندارن.


از اونجاییکه نهال در وبلاگش این موضوع رو راه انداخت..منم ترغیب شدم این کارو انجام بدم و در مورد پیری بنوسم..همچنین تصورات پیری خودم و بعضی از دوستامو اینجا میآرم....( اگه زنده بمونم و به سرنوشت پسر عموم دچار نشم ! )
همیشه وقتی یاد پیری میافتم،یاد دایی مامانم می افتم که با اینکه سنی نزدیک به ۱۰۰ سال داشت،ولی همیشه رو پای خودش بود و تا آخر عمرش خودش کارای زندگیشو انجام میداد و هنگامی هم که فوت کرد قبلش در تدارک جشن بزرگی به مناسبت یکصدمین جشن سالگرد زندگیش بود که میخواست همه دوستان و آشنایان و فامیل های دور و نزدیک و داخل و خارج کشور رو دور هم جمع کنه! چه بسا که قبلش دار فانی رو وداع گفت.با این حال خودم به شخصه از پیر شدن متنفرم و دوست ندارم هیچ وقت، نه در این زمان و نه در زمان پیری نیازمند کسی باشم. دوست ندارم بیافتم رو دست خانوادم...
حالا تصور زندگی در زمان پیری خودم(مثلآ ۷۰ سالگی ):
شرکتی دارم که اونو سپردم دست پسر بزرگم امیرعلی،تا اونو بگردونه.سهم سود مربوط به منو ماهانه به حسابم میریزه و در اصل من خودمو باز نشسته کردم و من سعی میکنم که با همسر عزیزم،که اون موقع هم عاشقانه دوسش دارم،به مسافرت بریم و تا آخر عمرمون لذت با هم بودنو حس کنیم..با بچه هام اگرچه اختلاف نظر داریم ولی بهم اعتماد داریم و اونا حداقل هفته ای یه بار خونه من جمع میشن و من از دیدن نوه هام لذت میبرم.نوه اولیمو خیلی دوست دارم چون خیلی به من میرسه..رابطه ام با برادر و خواهرام در اون موقع خوبه و با هم رفتو آمد داریم..اونا دیگه خیلی پیرتر از من شدن..فقط امیرسامان که تو ماها جون مونده..چون دنیا رو دایورت کرده یه جا دیگه!!! در آخرش در همین وسطای لذت بردن از با هم بودن خانوادگی یا از خوشحالی زیاد و یا از عصبانیت زیاد سکته میکنم و میمیرم.حالا تصوراتم در مود دوستای گلم( بیشتر جنبه شوخی داره )
لطیف: صاحب یکی از خبرگزای های فعال خصوصی تو ایرانه که جنبه بین المللی هم داره..با اینکه نزدیک ۸۰ سالشه ولی هنوزم به فکر مال دنیاس و دنبال توسعه خبرگزاریش به کشورای دیگه اس..یه ویلای ییلاقی داره شهرکرد تابستونا اونجا مستقره..یک چک ۲ میلیلونی از ۵۰ سال پیش دس کسی داره ولی هنوز نتونسته زندش کنه..ببین طرف کی بوده؟!!! چون طرف مرده هنوز دنبال کارای انحصار وراثتن!!
مرجان: اون موقع ۷۳ سالشه و شوهرش بر اثر کهولت سن فوت کرده،ولی مرجان هنوز دغدغه اصلیش سازمان میراث فرهنگیه..البته سالها قبلش ریئس روابط عمومی اونجا شده بود ولی بخاطر اینکه همش نقدشون میکرده از سازمان اخراج میشه و حالا بعد از بازنشستگی رو اورده به ایرانگردی و جهانگردی و چندین سفرم با خانواده من میاد..فکر اینه که تو سن ۷۳ سالگی چطوری لیدر یه تور شه!
احسانه: با اینکه در دوران جوانیش خیلی فعال بود ولی بعد از ازدواجش دیگه شوهرش بهش اجازه کار بیرون از خونه رو نداده و تبدیل شده به یه خونه دار حرفه ای،حدود ۴۵ سالی میشه ازش خبری ندارم ولی شنیدم که ۵ تا بچه داره ۱۵ تا نوه ولی زندگیه خوب و مرفهی داره..
نسترن: سهامدار حرفه بورس شده و با سود سهام داره زندگیشو میچرخونه..با اینکه دلش چند بار تو زندگی لرزیده ولی هیچ وقت ازدواج نمیکنه و به همراه خواهرش که خیلی پیر شده تو خونه نقلی تو ولنجک زندگی میکنه! هر روز صبح میره توچال و ورزش میکنه و با سنی حدود ۷۰ سال شیطنتاشو داره..به هوای اینکه میخواد از خیابون رد شه از پسرای جوون کمک میخواد که که از خیابون ردش کنن..
حامد دلگشایی: با اینکه خیلی جنتلمنه ولی ۳تا زن تو زندگیش داشته و ۲تاشون مردن و این زن غرغروئه افتاده به جونشو داره مخشو تلیط میکنه..برای اینکه از دست زنش در بره با وجود سن بالا میره تو دفترش میشینه و چرت میزنه..ناکس بدجوری تو فکر این منشی جدیدشه....
مهدی امامی: بعد سالها زندگی تو استرالیا،بالاخره اقامت امریکاشو گرفت.البته اون یکی از معتبرترین مهندسای شرکت های استرالیاییه و چند بارم به من پیشنهاد شراکت میده ولی من رد میکنم..زندگی خوب وبی دردسری داره و از زنگیش راضیه.
لیلا جودی: با یه حاج آقایی ازدواج کرده که خیلی خر پوله..حجره دار بازارن..ولی حاج خانوم هنوز داره تو ایرنا کار میکنه...اعتقاد داره با این سن خودش باید یه اب باریکه ای داشته باشه تا رو نندازه به حاج آقا...
منم شما رو دعوت میکنم که در این مورد بنویسین..
پ.ن:امروز روز پزشکه و من از اینجا به برادر بزرگم و همچنین خانوم برادر عزیزم تبریک میگم..ان شاءالله که هر روز بهتر از دیروز باشه..
