تبليغاتX
وجود
وجود
من هستم نفس میکشم پس وجود دارم
زندگی جدید
بسم الله الرحمن الرحیم

بوی گوشت لذیذ میآد..آخ جون موقع غذا خوردنه...
گربه ها به هوای عادت روزانه بوی گوشت به مشامشون میخوره که صاحبشون براشون میآره..ایندفعه با دفعه های قبل فرق میکنه چون گربه ها میبین که صاحبشون گوشتارو روی هره گذاشته..اینقدر گشنشونه که اگه گوشتا روی بند مابین زمین و هوا هم گذاشته باشن، میرن طرفش..
گربه ها به غذاشون میرسن و شروع میکنن به خوردن و اون موقع فقط به لذیذیه گوشتی که دارن میخورن فکر میکنن که یک دفعه خودشونو بین زمین و هوا مبینن..چون یکی اونارو از پشت حول داده..۲تا از گربه ها به حیات پایین میافتن.لذت غذا خوردن از یادشون میره و ترس جای اونو میگیره..به این طرف و اون طرف میدوان..گربه هایی که از پائین داشتن میدیدن شاید براشون تعجب انگیز بود که چرا این گربه ها دارن به این طرف اون طرف میرن.. چون اونا به محیط جدید وارد شدن و صاحبشون اونا رو از محیط خودش اخراج کرده..شاید هیچ وقت فکر نمیکردن که اون آدم خوبه که هر روز براشون غذاهای خوشمزه میاره،یه روز اونا رو به پایین پرت کنه..اونا به جاشون عادت کرده بودن و زندگیو فقط تو همون محدوده میدیدن..امشب اونا دیگه باید دنبال یه جای خواب جدید باشن و با گربه های دیگه ای روبرو میشن..
اونا دیگه باید خودشون غذای خودشونو پیدا کنن و دیگه حواسشون به این باشه که فقط به خوردن فکر نکنن..به خطری هم که نزدیکشونه فکر کنن..اونا دیگه زندگیه راحتی ندارن و از امشب زندگیه جدیدیو شروع میکنن.

|+| نوشته شده در  جمعه 26 مرداد1386ساعت 0:44  توسط   | 

من نمیدونم به این چی میگن!!
بسم الله الرحمن الرحیم

بعضی موقع ها حس های بدی بهم دست میده بطوریکه به این دنیا بدجوری شک میکنم و همینطور به زندگی..با اینکه سعی میکنم بیکار نباشم و خودمو اونطوری که میخوام مشغول میکنم ولی بازم دارم به این شب شدن و رسیدن صبح شک میکنم...با خودم یه دفعه میگم چی شد؟ امروزم که تموم شد؟!! امروزم گذشت و فردا میاد سراغم..من از خواب بلند میشم و برنامه امو چک میکنم. و یکی یکی انجامشون میدم ولی بازم زود تموم میشه..چقدر ۲۴ ساعت کمه، شاید شده یه عادت این گذران روز..اگه به اوج اون آمالی هم که بخوای برسی شاید بهمین حسم برسی..
کار کار کار...پول پول پول...دوست،فامیل،آشنا،مسافرت،ورزش،عشق،گذروندن،خوب بودن،بد بودن،با کسی بد رفتار نکردن،رفت و آمد،.....هزار تا چیز دیگه..اصلآ لذت بردن..خود خود لذت بردن از زندگی..به چه قیمتی؟ بازم تموم میشه...یعنی همش در حال شروع و پایان...هر کاریو شروع میکنی باز تموم میشه..دوباره از اول...نگی این خودش زندگیه ها یه حرف جدید بزن..

پ.ن ۱:این حرفا رو در حالتی میزنم که حالم خوبه و به تمام مبانیه اعتقادیم پایبندم
پ.ن۲ :عکس مربوط به پست قبل مربوط میشه به اردیبهشت ماه و  یه جایی هست مابین قطعات ۷۶،۷۹،۷۴،۷۳ ....
پ.ن۳ :ممنون از دوستایی که نظرشونو در مورد عکس دادن..
پ.ن۴ : مبعث حضرت رسول اکرم (ص) رو به همه شما تبریک میگم و آرزوی ریارت مزارش در مدینه رو براتون آرزو میکنم..

|+| نوشته شده در  چهارشنبه 17 مرداد1386ساعت 14:27  توسط   | 

تجربه خودم
بسم الله الرحمن الرحیم

من خودم این عکسو گرفتم.لطفآ حس خودتونو نسبت به این عکس بگین.ممنون

|+| نوشته شده در  جمعه 12 مرداد1386ساعت 0:49  توسط   | 

خوش گذشتن خیلی خوبه
بسم الله الرحمن الرحیم

امروز ولادت حضرت علی (ع) هستش و از همینجا بهتون تبریک میگم.بالاخره بهانه ای شد تا بازم خانوده دور هم جمع بشن و ساعاتی باهم خوش باشن.گرچه جای یه نفر خیلی خالی بود که دیگه امسال پیش ما نبود.زندگی همینه دیگه.
ماها باید تعارفات رو تو زندگیمون کم کنیم تا بهمون خوش بگذره.همین تعارفات الکیه که ماها رو از هم دیگه دور کرده.باید کاری کنیم تا قدر لحظه لحظه ی زندگی رو بدونیم چون همین خاطرات باهم بودن که برامون میمونه..چند سال دیگه به ذهنمون میرسه که: یادته فلان روزو باهم رفتیم فلان جا..یادش بخیر..
اینا مقدمه ای بود برای تعریف کردنه ساعاتی در کنار دوستان و ۵شنبه ای که تو خاطرات به ثبت رسید.همه به بهانه ی خوش گذشتن دور هم جمع شدیم و به اطراف تهران رفتیم..تنگه واشی که واقعآ دیدن جاذبه هاش لذت بخش بود و از همه مهمتر بچه هایی که بدون هیچ تکلفی که من همراهشون بودم...با چند نفر جدید آشنا شدم که یکیشون محمدرضا نامی بود که میشد به اسم لیدر در موردش صحبت کرد..تیکه های بامزه ای که مینداخت و حرکات موزونه مخصوص به خودش..از آشنایی باهاش خوشحال شدم. و همچنین از فامیل های بامزه اش
از اینکه بعد از دو سه سال ۳تا از هم کلاسی های مربوط به دانشکده خبریمو دیدم خیلی خوشحال شدم.اصلآ به همین بهانه همراه دوستان شدم.لطیف نکویی یکی از بچه های نیک روزگار که از دوستای خوب منه.لطیف ازینکه دیدمت و باهات همراه شدم خیلی خوشحالم.مرجان و دیدم که به همراه خواهرش که بعد از جریان سی-۱۳۰ ندیده بودمش و از دیدنش خوشحال شدم.نسترن هم اومده بود و بعد از شاید ۴سال بود که چشم تو چشم شدیم و از همراهیش ممنونم..بقیه رو نمیشناختم ولی همسفرای خوبی بودن و همه چیز به سادگی شروع و به سادگی هم تموم شد و خاطره اش برامون موند..مخصوصآ قسمت ناهار خوردن حسین که شاید اونجا بطور غیر رسمی یه رکوردی برای خودش ثبت کرد(نوش جونش).خلاصه خیلی خوش گذشت و جای دوستان همه خالی بود.

پ.ن۱:قدر باهم بودنو بدونیم و سعی کنیم که لحظه های خوشیو باهم بگذرونیم
پ.ن۲: دیروز تولد مامانم بود و مبگم مامان جون تولدت مبارک
پ.ن۳:امروز روز پدر هم بود و میگم پدر روزت مبارک
پ.ن۴:امروز تولد نسترن هم هست(از بس که گفت ۶مرداد تولدمه خودشو کشت).تولدت مبارک نسترن.


|+| نوشته شده در  شنبه 6 مرداد1386ساعت 17:2  توسط   | 

 
business articles