تبليغاتX
وجود
وجود
من هستم نفس میکشم پس وجود دارم
چه نگاه سنگینی!
بسم الله الرحمن الرحیم

چش چرونی.عجب بحث جالبیه..تا با چشاش، چشاتو در نیاره ول کن که نیس..با یه نگاه میفهمه وزن و قدت و رنگ چشاتم در میاره، دیگه مونده شماره شناسنامه ات هم با نگاش در بیاره...
اوصولآ یه بحثی هست که همه میخوان از طرفی که روبروشون هست در کمترین زمان ممکن بیشترین اطلاعاتو در بیارن..کنجکاون دیگه..گرچه طرف مقابلشون رو نمیشناسن و باهاش غریبه هم هستن...
تو خیابون که داری راه میری چند تا جوونکو میبینی که تا یه مادمازله ترگل ورگل از روبروشون رد میشه، یه چند کیلوئی به وزن مادمازل اضافه میکنن، اول با نگاهشون و بعدشم با حرفاشون..مادمازلا هم واکنش های مختلفی دارن..بعضیا که اگه بهشون نگاه نکنن اینگار بهشون فحش دادی..بعضیا هم چند  کیلو میذارن رو تیکه ها و تحویل طرف میدن..بعضیا هم تنها میتونن ساکت بمونن و تاسف بخورن به وضعی که به وجود اومده....شده تفریح اینکارا!!!
خیلی باید نسبت به این معضل تاسف بخوریم که همش داریم دیده میشیم وهمیشه یکی هست که داره بهت نگاه میکنه،یعنی یه لحظه هم نمیتونی راحت باشی.از بس که نگاها سنگینه...حالا چرا اینجوریه؟ چرا هر کسی میتونه اینقدر راحت به حریم انسانها تجاوز کنه و چقدر راحت ملت از حقشون میگذرن و حرفی نمیتونن بزنن؟ چرا جاهای دیگه ی دنیا اینجوری نیست؟چیزی که شنیدم اینه که کسی حق نداره به حقوق کسی تجاوز کنه..حالا میخواد نگاه باشه،میخواد حرف نامربوط باشه..(مگر اینکه یه نسبتی بینشون برقرار باشه) مردم سرشون تو کاره خودشونه و بعد از ساعات کاریشون به تفریح میپردازن بدون اینکه باعث آزار و اذیت کسی بشن!! ولی تو این مملکت اگه حتی کسی با خانوادش بیرون بره از نگاه نامحرمان آسوده نیست..
چون احترامی برای همدیگه قائل نیستیم..اگه این احترام بین ملت حفظ میشد، دیگه نیازی به طرح امنیت اجتماعی و جمع آوریه اراذل و اوباش نداشتیم و ملت خودشون محافظ خودشون میشدن...

|+| نوشته شده در  جمعه 29 تیر1386ساعت 20:41  توسط   | 

چی میخواستی چی شد؟
بسم الله الرحمن الرحیم

از اون روزی که فهمیدم هدف چیه و هر کسی باید یه هدفی داشته باشه خیلی میگذره..جالب اینه که به موازات اون همه به علاقه تاکیید میکنن ولی در مورد مردمان ایرانی باید بگم که کم پیدا میشه که بر اساس علاقه رسیده باشن به هدفشون! خیلی به این مسئله فکر کردم و اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که برای اکثر ما ایرانیها برنامه ریزی وجود نداشته( در بحث کلانشو میگم نه برنامه ریزی فردی) یعنی اگه تو دوست داشته باشی که در یک رشته مورد علاقه ات جلو بری ممکنه که هزارو یک مشکل جلو پات بیافته تا نتونی به اون چیزی که میخوای برسی..برای مثال یکیش همین سربازیه برای پسراس که محدوده انتخاب رو برای اونا سخت میکنه و شاید برای فرار از این معضل اونا رو سوق بده رشته های دیگه... یکی دیگه اش کمبود ظرفیت به تعداد افرادی هستش که میخوان به رشته و در نهایت هدف دلخواه شون برسن..همین امکان رسیدن تصادفی افراد رو به رشته های تصادفی بیشتر میکنه..البته یک مسئله ای که بهش رسیدم و از علل کمبود امکانات و نبود برنامه است، اینه که متولدین سالهای ۶۰-۶۶ ماشا الله اینقدر زیادن که از اون روز اول زندیگیشون تو صف بودن برای رسیدن به حقشون...(یه لوله آب در نظر بگیرین که یه قسمتش بخاطر فشار زیاد آب در اون قسمت در طول لوله باد کرده و داره میترکه)  میگم برنامه ریزی نیست همینه.. از اون روز اول زندیگیشون ممکنه تو ثبت احوال صف بوده باشه! بعدش برای ثبت نام برای مدرسه ها، بعدش مشکل بزرگ کنکور و بعدش مشکل بیکاری و نبود شغل برای این متولدین و آخرشم مشکل گورستان برای دفن کردن داریم حتمآ !! (دور از جون همه) البته معتقد به عرضه افراد و هوش و پشتکار افراد هم هستم و همه مشکلات رو به گردن نبود برنامهْ کلان نمیذارم.بالاخره بعضی افراد با استعداد و با هوش در این وانفسا به هدفشون میرسن و حقشون هم هست...حالا شما چقدر به اون چیزی که میخواستی رسیدی؟

پ.ن۱ :من خودم با اینکه خیلی به مهندسی عمران علاقه داشتم و کارکردن در اون زمینه رو عاشقش بودم با این وجود به رشته تحصیلی خودم افتخار میکنم و کار تو صنعت رو هم دوست دارم وبیشتر به اون دیدی که به دست آوردم تکیه میکنم....ولی با این وجود به هدفی که داشتم ۱۰۰٪ نرسیدم

پ.ن۲ :امروز به بدبختیه یکی از دوستام فکر میکردم(به خیال خودش خوشبختی) و کلی دلم به حالش سوخت..داره خودشو بدبخت میکنه..همه دعا کنید براش...

 

|+| نوشته شده در  دوشنبه 18 تیر1386ساعت 22:47  توسط   | 

روزانه
بسم الله الرحمن الرحیم

بالاخره توفیق دست داد تا آپ بنمائیم.خلاصه بعد از چهار سال این دانشگاه داره نفس های آخرشو میکشه...آخرین روز کلاسم یه کم ناراحت شدم که داره تموم میشه ولی بعد این امتحان آخری دیگه سر از پا نمیشناختم و یه کله اومدم تهران..حتی از خوشحالی ۲تا مسئله رو نتیجه اش رو بر عکس نوشتم(با اینکه درست حلشون کردم).خلاصه همه چی داره مثل برق و باد میگذره و ما اندر خم یک کوچه ایم....به این ۴سال و اتفاقاتش خیلی فکر کردم..از اون روزی که پامو گذاشتم تو دانشکده خبر و بعد انصراف از اونجا و بعد رفتن به دانشگاه نجف آباد اصفهان و اتفاقات تلخ و شیرین و زندگی کردن با آدمهای مختلف و موفقیت ها و شکست ها..همه و همه به یادم میمونه...دوست های خوب دانشکده خبر همه تو ذهنم هستن و دوسشون دارم..بچه های باحال و خوب دانشگاه نجف آباد(فنی و مهندسی ۲) همه وهمه دوسشون دارم و چیزای زیادی ازشون یاد گرفتم.
دیگه داره تموم میشه اگه خدا بخواد..دوست دارم بازم پیشرفت کنم و به اون بالا بالاها برسم فقط اگه این پشتکار لعنتی بذاره...(دوست داشتن فقط کافی نیست).
خدمت مقدس سربازی و بگو!!! ۲سال اتلاف وقت.خوشا به حال دختر ایرانی که تو سربازی نداری ولی خوشا بیشتر به حال پسر ابرانی که دردسرهای دختر ایرانی و نداری.به هر حال چند وقتی میخوام استراحت کنم و به خودم برسم تا برنامه هایی رو که تو ذهن دارم اجرایی کنم..دعا کنید برام.

پ.ن: از مامان و بابای عزیزم تشکر میکنم که پشتیبان محکمی برام بودن و از اینجا فریاد میزنم دوستون دارم و جونم براتون میره..خیلی برام زحمت کشیدین و نذاشتین آب تو دلم تکون بخوره،همه اینارو میدونم و امید اون روزیو دارم که بتونم یه کوچولوشو جبران کنم.


 

|+| نوشته شده در  جمعه 15 تیر1386ساعت 17:17  توسط   | 

 
business articles