تبليغاتX
وجود
وجود
من هستم نفس میکشم پس وجود دارم
فاطمه فاطمه است
بسم الله الرحمن الرحیم

به واسطه اینکه امروز یه خیرات کوچولو داشتیم و و تزئینش " یا فاطمه " بود،برای چند دقیقه فقط به اسم فاطمه فکر کردم،اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که چقدر این اسم قشنگه و زیباست..یه هارمونی خاصی تو هجی کردن این اسم وجود داره و آرامش عجیبی به آدم دست میده...دومین چیزی که به ذهنم رسید این بود که با وجود زیبایی این اسم، چرا بعضیا از داشتن این تیپ اسما بدشون میاد؟و به همین واسطه میرن یه اسم مستعار برای خودشون انتخاب میکنن..شاید تقصیر خودشون نباشه.مقصر اون کسایی هستند که حرمت این اسما رو با کارا و رفتارها و تبلیغات نادرست شکستند.شاید اسم " آرتمیس " هم که در دوباره خوندم چه کسی بوده، اسم جذاب و با ابهتی باشه ولی داشتن اسمی مثل فاطمه باید باعث مباهات باشه. تلویزیون که میدیدم صحبت های دکتر شریعتی رو گذاشته بود و میگفت: داشتم فکر میکردم که فاطمه کیه؟ فاطمه بیشتر از اون که دختر محمد باشه دختر خدیجه است، فاطمه مادر زینبه، فاطمه همسر علیه،ولی بیشتر از همه ی اینها ، فاطمه فاطمه است.
 در همین اثنآ،الان زلزله اوووووووووووومد 

فاطمه فاطمه است

|+| نوشته شده در  دوشنبه 28 خرداد1386ساعت 18:9  توسط   | 

غفلت

بسم الله الرحمن الرحیم

 

میخوام در مورد مسئله ای بنوسم که شاید همتون میدونید و بهش اعتقاد دارید و اون غفلت از مرگمونه. مسئله جریان همون شتره که دمه خونه ی همه ما میخوابه نیست.بحث اینه که چرا ماها از این موضوع و کیفیت رفتنمون فاصله گرفتیم؟ انگار هیچ وقت قرار نیست که یه روزی هم به حساب ما رسیده بشه!همه ی ما از خواب پا میشیم و به کارای روزانه میرسیم و به دنبال رسیدگی به زندگیه خودمون هستیم.حالا هر کس به نوعی.ولی شده به این فکر بریم که دیگه امروز روزه آخره؟ منکر امید و پیشرفت و بدست آوردن نمیشم ولی در کنار اینا باید رضای قلبی و جدائی راحت از این دنیا هم وجود داشته باشه!چرا همه چنگ زدن به چاردیواری این دنیا و روز به روز هم دل کندن ازش داره سخت تر میشه؟ ارزش هامون تبدیل شده به ضد ارزش و داشتن نبایدها شده افتخار و مدال های زندگیمون.راحت گناهانمونو جار میزنیم و انتظار سوت و کف دوستامونو داریم! چرا راحت از خدای خودمون میگذریم و جاهائی که گیریم یادش میافتیم؟چرا تا فامیل درجه یکم فوت میکنه تازه میفهمم که بابا یه روزم نوبته منه ها !! پس چرا بازم انحراف؟ پس چرا اینهمه به کوچه ی علی چپ زدن؟ یعنی واقعآ اینقدر زندگی کردن سخته که ماها باید به هر ترتیبی که هست به اون خوشبختیه رویائیمون برسیم فارغ از اون دنیامون؟ به واسطه این اتفاق که برای خانواده ما افتاده خیلی به بهشت زهرا میرم و با نگاه کردن به سنگ قبرها میبینم که مردن برای آدمای پیر نیست خیلی از هم سنو سالهای خودم هم زیر همین سنگها خوابیدن.همش این به ذهنم میرسه که خدا به من داره فرصت میده و میگه که، وجود من درست زندگی کن و از فرصت هات خوب استفاده کن که وقتی اومدی این طرف دیگه راه برگشتی نیست.
گوشای همه از این حرفها پره و قصد خالی کردن حرفای خودمو داشتم.امید اینو دارم که توئی که الان داری اینو میخونی به بهترینها در این دنیا و اون دنیا برسی.و یادمون باشه که به هر قیمتی نمیشه این دنیا رو به دست آورد.

 

                               به هر قیمتی نمیشه این دنیا رو به دست آورد

|+| نوشته شده در  چهارشنبه 23 خرداد1386ساعت 15:15  توسط   | 

21 اسفند 85
 بسم الله الرحمن الرحیم

روز ۲۱ اسفند ۸۵ بود،شب قبلش من و برادرم داشتیم تو تب میسوختیم،یادمه اصلآ نخوابیدم!ساعت حدودای ۷.۳۰ صبح بود،صدای زنگ تلفن به صدا در اومد،خواهرم فقط از صدائی طرف فهمید که اتفاقی افتاده که داد میزده: به امیرحسین بگید بیاد میدان پیروزی!
- خدایا کی بود!برای بابا اتفاقی افتاده!بابا که اونجا نمیره! نکنه برای امیر(شوهر خواهرم) اتفاقی افتاده؟! استرس تمام وجودمونو گرفته بود.فهمیدیم امیر هم نبوده،خدایا نکنه برای عمو اتفاقی افتاده؟نکنه مرینا بود که زنگ زده؟وای خدا چرا دوباره زنگ نمیزنه؟سریع به امیرحسین اطلاع دادم.اومد پائین،دوباره صدای زنگ در اومد.صدای گرفته ی مرینا بود.
- خودتونو برسونید میدون پیروزی،داریوش حالش بد شده!(داره گریه میکنه)
منو امیرحسین سریع به سمت اونجا رفتیم،وسطای راه زنگ زدم به داریوش،برنمیداشت! خدا چی شده؟زنگ زدم عمو....عمو صداش گرفته بود،بیایین بیمارستان فجر..داریوش سکته کرده!!!
خدایا آخه چقدر ترافیک؟حدودای ۸.۲۰ بود که رسیدیم دمه در بیمارستان،برادرم سریع پیاده شد و گفت ماشین و پارک کن و بیا...تا از ماشین پیاده شدم،صدای ضجه به گوشم میرسید به خودم میگفتم : نه بابا،برای ما نیست.ولی داشتم میمردم.رفتم تو اورژانس.عمو دیدم داره ضجه میزنه..مرینا یه طرف افتاده..مهرنوش یه سمت دیگه...بهتم زده بود.
- آقا فوت کردن؟ بله.
تنها پسر عموی نازنینم،که تکیه گاه عموم و خانواده ما بود بر اثر سکته قلبی در سن ۳۳سالگی،پشت فرمون ماشین،با همه وداع گفت.هر لحظه که به یاد این مسئله میافتم میسوزم....تنها میتونیم بگیم که حکمت خدا بود.
داریوش جان نمیتونم بگم خدا بیامرزدت چون نمیتونم باور کنم که دیگه نیستی.

به یاد داریوش



|+| نوشته شده در  یکشنبه 13 خرداد1386ساعت 16:15  توسط   | 

دوم خرداد 76
بسم الرحمن الرحیم

یادش به خیر،چه روز قشنگی بود.با اینکه دوم راهنمائی بودم ولی برام انتخابات جذاب بود.نمیدونم چرا نسبت به ناطق سمپاتی داشتم.یادمه با دوستانم از امتحان برمیگشتیم و از رادیو اوتوبوس به اختلاف رآی بین خاتمی و ناطق پی بردیم.اخبار ساعت ۲ بعد از ظهر حاوی پیامهای تبریک رقبای خاتمی بود و انگار که یه تحولی رخ داده بود.کم کم شاهد آزادی بیان شدیم،کم کم ایرانی ها خودشونو پیدا کردن و تو صحنه بین الملل برای خودمون شخصیت از دست رفتمونو یه کمی پیدا کردیم.از انزوا بیرون اومدیم.دیگه ترسی از حرف زدن نداشتی ومیتونستی راحت به ابراز عقیده بپردازی.همه اینها و خیلی چیزای دیگه به خاطر شخصیت روشن(روشنفکر بودن) و محبوب سید محمد خاتمی بود.و حالا واقعآ جای او در صحنه خالیست.گرچه خیلی ها در بودن او قدر او را ندانستند.
و هنوز هم طنین "خاتمی دوست داریم" لذت بخشه.

سید محمد خاتمی

|+| نوشته شده در  چهارشنبه 2 خرداد1386ساعت 16:45  توسط   | 

 
business articles